تبليغاتX
فریادهایم


دعا کنید برای مردی که به هیچ آرزویی نرسید...



+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 19:41 نويسنده فریاد |
بالاخره هركسي تو عيد يه برنامه ريزي سفري، گردشي، تفريحي واسه خودش ميكنه تا لااقل كمي از روزمرگي كه گرفتارشه در بياد
البته واسه بعضيا سفر به ينگه دنيا هم ديگه جذابيتي نداره واسه بعضي ها هم رفتن خونه اقوام خودش سفر حساب ميشه، منم چون از اين قاعده مستثني نبودم يه تور يه روزه گداشتم واسه خودم.
 "تور بهشت زهرا" رفتم قبرستون كلي واسه خودم گشتم از اين قبر به اون قبر از اين قطعه به اون قطعه از شهداي ماتاخر تا شهداي ماتقدم. نميدونم چرا هر وقت ميرم قبرستون خيلي عجله اي واسه برگشتن ندارم حتي المقدور همونجاها سير سياحت ميكنم تا وقتي كه ديگه يا خودم خسته شم يا اينكه مجبور بشم برگردم. امروز در سير و سياحتي كه ميكردم همينجور راه ميرفتم و به عكساي تو قابهاي آلمينيومي قديمي نيگاه ميكردم پيش خودم فك ميكردم فارغ از مسايل اخروي و ماورايي اينا هر كدومشون تو زندگياشون حتما عاشق بودن، حتما تازه دادماد/عروس بودن، حتما بچه داشتن، حتما  تو اين دنيا دلبستگي داشتن بعضياشونو خودم ميدونستم كه ثروت بي حد و حساب داشتن، بعضياشون مسايل حاشيه اي!!!!! داشتن، و قص عليهذا حالا الان كجان؟ اون شهدايي كه فارغ از مسايل سياسي و فقط به خاطر دفاع از ناموس و وطنشون جونوشون رو گرفتن كف دستشون رفتن و ديگه برنگشتن كه حسابشون سواس اونا ستودني هستن اونا  "عند ربهم يرزقون"اند و اونايي كه مرگ خودش شخصا اومده سراغشون خدا ميدونه
مردن بخشي از زندگيه ... زندگي اي كه كيفيتش مهمتره تا كميتش...
+ تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 13:29 نويسنده فریاد |
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری، انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید ....


+علاقه اي به عيد و متعلقات ندارم، اما كسايي هم هستن كه دوسش دارن ، به اونا ميگم

عيدتون مبارك به بقيه هم ميگم روزهاي بهتري خواهد آمد شايد....

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 11:57 نويسنده فریاد |

آهاي مخاطب خاص

بالاخره پيدا كردي اينجا رو، ديدي كه خبري نبود

ولي تنها جاي امني رو كه فقط مال خودم بود

جايي رو كه هيچكس قضاوت نميكرد ازم گرفتي

ولي....هيچي....ولش كن اصن

خلاصه ي حرف اينكه

من نه ميتونم ننويسم

نه ميتونم برم جاي ديگه ، كه اگه برم انگار خودمو نبردم

حالا تو بگو چيكار كنم؟

آهاي مخاطب خاص...


+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 11:32 نويسنده فریاد |

+حالا ما یه چن روزيه چشمه ذوقمون خشکيده نتونستيم جفت پا بريم وسط شعراي مردم ، شما نباید یه کامنت واسه ما بذارین يه احوالي بپرسين...؟



+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 15:47 نويسنده فریاد |

سازمان مدافع حقوق حشر



+ تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 20:16 نويسنده فریاد |

+حالا که زمستون داره تموم میشه، تازه یادش افتاده که باید سرد باشه.

++زمستون  فقط برای کسانی خوب است که بادیدن دانه های کوچک برف ذوق مرگ میشوند، یقه ی بارانی شان را بالاتر میدهند و با فشار دستهای معشوقه شان قدم میزنند. ما که اینکاره نیستیم،دلهره ی بیخودی ریشه مان را میپوساند ازاین تغییر فصل ها...   

+++هر که ریشش بیش، بامش بیشتر



+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 18:58 نويسنده فریاد |

امشب که اشک هات به دنبال شانه است             در دفترم به عشق تو صد ها ترانه است

سيگار و چاي و دود و خيال تو با هم اند             اين روز ها تمام جهان قهوه خانه است

هم ماه ، هم ستاره  هم آتش ، هم آفتاب         در چشم توست هر چه نشان و نشانه است

وقت غروب دل به نگاه تو بسته است               هر کس که گریه های شبش عاشقانه است

شاخه نبات بود که حافظ غزل نوشت             شعری که وصف عشق تو شد جاودانه است

بيگانه است هر چه به غير تو با غزل                    لبخند می زنی و همین شاعرانه است

وقتی پری تویی چه نیازی به شاعری ست               تردید نیست شعر تمامش بهانه است*


* امیر علی سلیمانی

+ تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 1:26 نويسنده فریاد |

میگه: فریاد

میگم: چیه؟

میگه: فک کن نه دکترا داشته باشی، نه میلیاردر باشی، نه خوشگل و داف باشی، نمیدونی چه کیفی داره وقتی میشنوی: "دوستت دارم"  

میگم: خیلی خری به قرعااااان و راهمو میکشم میرم ...



+ تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 19:37 نويسنده فریاد |

به نظرم غیر از دست تقدیر یه چیزی هم هست به اسم شصت تقدیر .....


+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 2:41 نويسنده فریاد |